
چهره ام هرگز پريشاني نداشت
كاش مي شد دفتر تقدير عشق
حرفي از يك روز باراني نداشت
كاش مي شد راه سخت عشق را
بي خطر پيمود و قرباني نداشت
عشق آن نيست که يک دل به صد يار دهيد عشق آن است که صد دل به يک يار دهيد .
سال نو مبارک
ما مسئولیم:
در مقابل رفتار و کردارمان

سکوت نه از بي صداييست.
نفس هست و حرف هم.
ناگفته ها و گفته شده ها. شنيده ها و نشنيده ها.
سکوت از نبودن بغض نيست. از بي دردي نيست.
سکوت از عادت نيست. از روزمرگي و فراموش شدگي. از خواب و رخوت و بي حوصلگي. از دلتنگي.
سکوت از فريادهاي در گلو مانده است و نعره هايي که هيچ وقت شنيده نشد.
همه چيز هست و گوشي نيست براي شنيدن. جز سکوتي که گاه و بيگاه همدم فريادهايي است که بي خبر و ناخواسته از روزهايي دور ميايد.
از دلتنگيهايي که فراموش شده. از خيانتهايي که به روزگار شده.
نه انگار.... باز هم حرفي نيست.

تالحظه های ابی پیوند بامن باش
عطر دلاویز نگاهت شهر راپر کرد
تابانگاهت می شوم دربند بامن باش
قصد سفر داری اگرای مهربان من
بر حرمت این کوچه ها سوگند بامن باش
بندر به بندر لحظه هارا عشق می کاری
از باتوبودن می شوم خرسند بامن باش
ای روح خیس موجها ای مثل باران سبز
هر چند کم هرچند کم هرچند.....بامن باش

ور بردگری خرده نگیری مردی
مردی نبود فتاده را پای زدن
گردست فتاده ای بگیری مردی.....
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
من تمام روز را با اندیشه تو سپری میکنم.
لحظه هایم رنگ و بوی تو را گرفته و لحنم ازتو سرچشمه میگیرد تاهرشب با خیالت خوابهای شیرین ببینم وبرق شادی را در مردمک چشمهای سبزت نظاره کنم.
اما افسوس که تو وجود خارجی نداری و مجبورم به همین واقعیت تلخ و تاریک بی تو بودن بسازم...........
تقدیم به قهرمان مهربانی که چشمهایش سبز است!

باز تو نبودی و من خدا را صدا کردم.انگار کسی شانه هایم را نوازش کردواشکهایم را از گونه ام را پاک کرد.خدا در این نزدیکی بود و من چه بی انصاف بودم که فکر میکردم در این مدت تنهایم.
قدمهایم تمام شده و منتظر امدن تو هستم.
باور کن تنها چند قدم دیگر با من فاصله داری و تمام راه ها وقتی به شاهراه عشق می سرانجامد که مسافران انها به سوی هم قدم برمی دارند و از موانع ریز و درشت نمی هراسند.
