تبليغاتX
عشق من
عشق
كاش قلبم درد پنهاني نداشت

چهره ام هرگز پريشاني نداشت

كاش مي شد دفتر تقدير عشق

حرفي از يك روز باراني نداشت

كاش مي شد راه سخت عشق را

بي خطر پيمود و قرباني نداشت


عشق آن نيست که يک دل به صد يار دهيد عشق آن است که صد دل به يک يار دهيد .

 

نوشته شده توسط سارا در پنجشنبه نهم فروردین 1386 ساعت 15:54 | لینک ثابت |

سال نو است....
سال نو است

سال نو مبارک

ما مسئولیم:

در مقابل رفتار و کردارمان 

نوشته شده توسط سارا در شنبه چهارم فروردین 1386 ساعت 23:41 | لینک ثابت |

سکوت....

سکوت نه از بي صداييست.
نفس هست و حرف هم.
ناگفته ها و گفته شده ها. شنيده ها و نشنيده ها.
سکوت از نبودن بغض نيست. از بي دردي نيست.
سکوت از عادت نيست. از روزمرگي و فراموش شدگي. از خواب و رخوت و بي حوصلگي. از دلتنگي.
سکوت از فريادهاي در گلو مانده است و نعره هايي که هيچ وقت شنيده نشد.
همه چيز هست و گوشي نيست براي شنيدن. جز سکوتي که گاه و بيگاه همدم فريادهايي است که بي خبر و ناخواسته از روزهايي دور ميايد.
از دلتنگيهايي که فراموش شده. از خيانتهايي که به روزگار شده.
نه انگار.... باز هم حرفي نيست.

 


نوشته شده توسط سارا در شنبه بیست و ششم اسفند 1385 ساعت 20:52 | لینک ثابت |

بامن باش...
ای مثل باران سبز تا لبخند بامن باش

تالحظه های ابی پیوند بامن باش

عطر دلاویز نگاهت شهر راپر کرد

تابانگاهت می شوم دربند بامن باش

قصد سفر داری اگرای مهربان من

بر حرمت این کوچه ها سوگند بامن باش

بندر به بندر لحظه هارا عشق می کاری

از باتوبودن می شوم خرسند بامن باش

ای روح خیس موجها ای مثل باران سبز

هر چند کم هرچند کم هرچند.....بامن باش

نوشته شده توسط سارا در یکشنبه سوم دی 1385 ساعت 17:9 | لینک ثابت |

مردی..........
گر برسر نفس خودامیری مردی

ور بردگری خرده نگیری مردی

مردی نبود فتاده را پای زدن

گردست فتاده ای بگیری مردی.....

نوشته شده توسط سارا در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385 ساعت 18:32 | لینک ثابت |

دوست داشتن....
اری اغاز دوست داشتن است

گرچه پایان راه ناپیداست

من به پایان دگر نیندیشم

که همین دوست داشتن زیباست

نوشته شده توسط سارا در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385 ساعت 10:51 | لینک ثابت |

خیال.....

من تمام روز را با اندیشه تو سپری میکنم.                                                      

لحظه هایم رنگ و بوی تو را گرفته و لحنم ازتو سرچشمه میگیرد تاهرشب با خیالت خوابهای شیرین ببینم وبرق شادی را در مردمک چشمهای سبزت نظاره کنم.         

اما افسوس که تو وجود خارجی نداری و مجبورم به همین واقعیت تلخ و تاریک بی تو بودن بسازم...........

تقدیم به قهرمان مهربانی که چشمهایش سبز است!

 

نوشته شده توسط سارا در شنبه بیست و پنجم آذر 1385 ساعت 21:19 | لینک ثابت |

بی انصاف....
نیمه شب با صدای گریه خودم از خواب ریدم.

باز تو نبودی و من خدا را صدا کردم.انگار کسی شانه هایم را نوازش کردواشکهایم را از گونه ام را پاک کرد.خدا در این نزدیکی بود و من چه بی انصاف بودم که فکر میکردم در این مدت تنهایم.

نوشته شده توسط سارا در جمعه بیست و چهارم آذر 1385 ساعت 9:56 | لینک ثابت |

نوبت توست.....
...............وامروز نوبت توست.

قدمهایم تمام شده و منتظر امدن تو هستم.

باور کن تنها چند قدم دیگر با من فاصله داری و تمام راه ها وقتی به شاهراه عشق می سرانجامد که مسافران انها به سوی هم قدم برمی دارند و از موانع ریز و درشت نمی هراسند.

 

نوشته شده توسط سارا در یکشنبه نوزدهم آذر 1385 ساعت 14:58 | لینک ثابت |

.....وخداوند
.................وخداوند عشق را افرید تا همه بندگانش طعم تلخ تنهایی را بچشند...........
نوشته شده توسط سارا در چهارشنبه پانزدهم آذر 1385 ساعت 17:7 | لینک ثابت |