
از شیشه نبودیم که با سنگ بمیریم
تقصیر کسی نیست که اینگونه غریبیم
شاید که خدا خواست که دلتنگ بمیریم......

تنت روانت از دست این وان خسته ست
همیشه وقتی رخسار این جهان تاریک
همیشه وقتی درهای اسمان بسته ست
همیشه گوشه گرمی به نام دل باتوست
به دل ناه ببر اخرین ناهت اوست
تو را چنان که تمنای توست دارد دوست.

عجب ترکیب دلتنگی
ولی من خسته ام از حس تنهایی
مرا با غم حسابی نیست.........
مرا با غصه کاری نیست........
دلم می خواهد از فردا رها سازم خودم را از غم دوری
ولی این لحظه را امروز را بی تو چه باید کرد؟.......
در اين اندوه بي پايان بمان تنها تو در يادم
شبيه برگ پاييزي پر از احساس دلتنگي
دلت مانند دريا زلال و صاف و بيرنگي
نگاهت بيقرار كيست تو اي روياي درياها؟
تو اي نوراني شبها تو اي زيباتر از رويا
چه شبهايي كه من بي تو خزان عشق را ديدم
ولي از عشق گفتم باز كنار غصه روئيدم
